سهراب سپهری




گل زیبای عالم []



او روزی با بذر یک گل

به دنیا آمد

با قرآن و آینه دوست شد

و تنها سهم او از زمین کوچ بود

گلها به چشمانش سوگند می خوردند و به دستش، آبـ ها

و همچنان قطره قطره میچکند بر مساحت نبودنش ...



ر.ع



نوشته شده توسط احسان در  1391/02/27 و ساعت 15:13
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




باید امشب بروم []




باید امشب بروم...

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد...

هیچ کس  زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد...




نوشته شده توسط احسان در  1391/02/27 و ساعت 15:00
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




حرفی داشت همیشه []



به صد مرگ سخت

به صد مرگ ِ سخت تر

در زندگی لحظاتی هست

که به صد مرگ ِ سخت تر می ارزند !

خاطره یی شاید ...

رویایی ...

اتفاقی                                                                                                                          

                           "حسین پناهی"



نوشته شده توسط احسان در  1391/02/27 و ساعت 13:26
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




اکبر عبدی می گفت : []



یک روز سر سریال با "حسین پناهی" بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟

گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره! گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم...

روحش شاد ..



نوشته شده توسط احسان در  1391/02/27 و ساعت 13:24
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




باغبان می گوید []



اغبانی پیرم

که به غیر از گلها از همه دلگیرم

کوله ام غرق غم است

آدم خوب کم است

عده ای بی خبرند

عده ای کور و کرند و گروهی پکرند

دلم از این همه بد می گیرد

و چه خوب...

آدمی می میرد.



نوشته شده توسط احسان در  1391/02/27 و ساعت 13:22
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




موجیــــــه []



 

بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از

 

شوهرت کتک میخوری؟


گفت: اگر خودمو نندازم جلو، ش
روع می‌کنه

 

خودش رو می‌زنه،


اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه

 

دست خودش نیست .



نوشته شده توسط احسان در  1391/02/27 و ساعت 12:32
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




چشمان خیس []



 

می گویند : شاد بنویس ...

نوشته هایت درد دارند!

و من یاد ِ مردی می افتم ،

که با کمانچه اش ،

گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای ِ خیس ...!

 

 



نوشته شده توسط احسان در  1391/02/27 و ساعت 12:30
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




فقر []



پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود


در یخچال را باز می کند


عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند


پسرک این را می داند


دست می برد بطری آب را بر می دارد


... کمی آب در لیوان می ریزد

 

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...

 



نوشته شده توسط احسان در  1391/02/26 و ساعت 23:25
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




مادر []



 

قند خون مادر بالاست


دلش اما همیشه  شور  می زند برای ما


اشک‌های مادر , ...مروارید شده است در صدف چشمانش


دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!


حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد


دستانش را نوازش می کنم


داستانی دارد دستانش

 



نوشته شده توسط احسان در  1391/02/26 و ساعت 23:24
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




ببخش []



مرا ببخش که ســــاده بودنم دلت را زد...

مرا ببخش اگر عشــــق ورزیدنم چشمانت را بست...!!!

می روم تا آنان که توانا ترند... تو را به اوج
 
بودنــــت برسانند ...


نوشته شده توسط احسان در  1391/02/26 و ساعت 22:11
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




امشبم عروسیشه . . . []



اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم نگاه میكرد و میخندید. به خودم گفتم: عجب غلطی كردم قبول كردم‌ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.
خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممكن بود همه چیزو به هم بریزه و كلی آبرو ریزی میشد.
اونشب برای اینكه آرومش كنم سعی كردم بیشتر بهش نزدیك بشم و باهاش صحبت كنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه باره بی‌مقدمه گفت: توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینكه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه. انگار دارم رو ابرا راه میرم.... روی ابرا كسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فكر میكنی من دیوونه‌ام؟؟؟... اما اون از من دیوونه تره. بعد بلند خندید و گفت: آخه به من میگفت دوستت دارم. اما با یكی دیگه عروسی كرد و بعد آروم گفت: امشبم عروسیشه...


نوشته شده توسط احسان در  1391/02/26 و ساعت 20:35
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




دستانم []



به دستانم نگاه می کنم !
خالی ُ خسته!
چقـــدر کتاب ورق زده ام!
چقدر نوشته ام!
چقدر فکر کرده ام!
... پندارم این بود که ما هنوز به زندگی نرسیده ایم!
آری... کسی نبود که به ما بگوید
تا که ما همیشه ندانیم ،
همین کلک ِ زمان است تا بگذردُ بگذری!
و این چنین شد که گذشت ُ گذشتیم...
تو یادت می آیـــد؟


نوشته شده توسط احسان در  1391/02/24 و ساعت 22:11
ویرایش شده در 1391/02/24 و ساعت 22:14

() نظر
       




مادر []



و اما تو! ای مادر!

ای مادر!

هوا

همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد

و هنگامی تو می خندی

صاف تر می شود.





برای بهترین مادرهای دنیا


نوشته شده توسط احسان در  1391/02/23 و ساعت 22:14
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




گوساله []



بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر, مهر مادر, جانشین ندارد

شیر مادر نخورده مهر مادر پرداخته شد

پدر یك گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچكس حقیقت من را نشناخت

جز معلم ریاضی عزیز ام

كه همیشه می گفت

گوساله, بتمرگ


نوشته شده توسط احسان در  1391/02/23 و ساعت 22:13
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




بیابان []



دیواره ها برای کوبیدن سر ناز کند

گریزی نیست

اندوه به دل ما گیر سه پیچ داده است

باید سر به بیابانها گذاشت!


نوشته شده توسط احسان در  1391/02/23 و ساعت 22:12
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




و دیگر . . . []



به خوابی هزار ساله نیازمندم

تا فرسودگی گردن و ساق ها را از یاد ببرم

و عادت حمل درای کهنه ی دل را

از خاطر چشمها و پاها پاک کنم

دیگر هیچ خدایی

از پهنه مرا به گردنه نخواهد رساند

و آسمان غبارآلود این دشت را

طراوت هیچ برفی تازه نخواهد کرد


نوشته شده توسط احسان در  1391/02/23 و ساعت 22:11
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




صدای پا []



صـدای پای تو که می روی

صـدای پای مــرگ که می آید . . . .

دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !





حسین پناهی


نوشته شده توسط احسان در  1391/02/23 و ساعت 22:10
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




مترسک []



مترسک غصه نخورصدای زنگارخورده قلبت را کسی نمی شنود آرام بخواب زمستان است کلاغ رفیقت شده .

دخترک سبز پاییز را تجربه میکند ،سوگ چشمانش را ببین ،لحظه ای تاب ندارد مزار هم برای او آغوش نمی گشاید انقار زمین هم اورا نمی خواهد .مترسک قلب دخترک از تپش ایستاده چشمانش خیره به در تارشد .کوچه خالی از همسایه مرگ پشت در ایستاده ،مترسک !آرام بخواب مبادا تاوان تنهای دخترک را دهی !

 

از یه دوست

شکوفه



نوشته شده توسط احسان در  1391/02/18 و ساعت 11:24
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




خدا . . . []



 

پشه های که هر روز

چاق تر می شوند

جوجه گنجشک هایی که

می میرند

می گویند

خدا همه چیز را می بیند . . .

 

 

صدف کوه کن

نوشته شده توسط احسان در  1391/02/18 و ساعت 10:44
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




چرغ ها []



باز هم می گویم :

چراغ ها را تا صبح روشن گذاشتم

همه ساعت ها را کوک کردم

به موقع از خواب بیدار شدم

ولی در قفل بود

و تو

هنوز هم باور نمی کنی !

 

صدف کوه کن



نوشته شده توسط احسان در  1391/02/18 و ساعت 10:43
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

احسان (453)


موضوعات


 آرشیو

اردیبهشت 1391 (26)
فروردین 1391 (15)
اسفند 1390 (14)
بهمن 1390 (2)
دی 1390 (4)
آذر 1390 (4)
آبان 1390 (41)
مهر 1390 (11)
شهریور 1390 (5)
خرداد 1390 (1)
اردیبهشت 1390 (3)
فروردین 1390 (3)
اسفند 1389 (8)
آذر 1389 (1)
آبان 1389 (7)
مهر 1389 (3)
شهریور 1389 (16)
تیر 1389 (1)
اردیبهشت 1389 (13)
اسفند 1388 (8)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...





لینكستان

  دور و نزدیک

  رژانو

  خانه دروازه غار

  e.m.j

  سهراب سپهری

  مهدی اخوان ثالث

  فروغ فرخزاد

  احمد شاملو

  ادبی





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی