یک روز سر سریال با "حسین پناهی"
بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی
از خونه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره! گفت:
من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
ولی من فقط دوستش داشتم...
روحش شاد ..
نوشته شده توسط احسان در 1391/02/27 و ساعت 13:24
ویرایش شده در - و ساعت -
اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود.
همش بهم نگاه میكرد و میخندید. به خودم گفتم: عجب غلطی كردم قبول
كردمها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از
عروسی پیشش میموندم.
خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو
میزد به سرش و دیوونه میشد ممكن بود همه چیزو به هم بریزه و كلی آبرو ریزی
میشد.
اونشب برای اینكه آرومش كنم سعی كردم بیشتر بهش نزدیك بشم و باهاش صحبت
كنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه باره بیمقدمه
گفت: توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینكه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا
میخورم حالم خیلی خوب میشه. انگار دارم رو ابرا راه میرم.... روی ابرا كسی
بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فكر میكنی من
دیوونهام؟؟؟... اما اون از من دیوونه تره. بعد بلند خندید و گفت: آخه به
من میگفت دوستت دارم. اما با یكی دیگه عروسی كرد و بعد آروم گفت: امشبم
عروسیشه...
نوشته شده توسط احسان در 1391/02/26 و ساعت 20:35
ویرایش شده در - و ساعت -
به دستانم نگاه می کنم ! خالی ُ خسته! چقـــدر کتاب ورق زده ام! چقدر نوشته ام! چقدر فکر کرده ام! ... پندارم این بود که ما هنوز به زندگی نرسیده ایم! آری... کسی نبود که به ما بگوید تا که ما همیشه ندانیم ، همین کلک ِ زمان است تا بگذردُ بگذری! و این چنین شد که گذشت ُ گذشتیم... تو یادت می آیـــد؟
نوشته شده توسط احسان در 1391/02/24 و ساعت 22:11
ویرایش شده در 1391/02/24 و ساعت 22:14
مترسک غصه نخورصدای زنگارخورده قلبت را کسی نمی شنود آرام بخواب زمستان است کلاغ رفیقت شده .
دخترک سبز پاییز را تجربه میکند ،سوگ چشمانش را ببین ،لحظه ای تاب ندارد مزار هم برای او آغوش نمی گشاید انقار زمین هم اورا نمی خواهد .مترسک قلب دخترک از تپش ایستاده چشمانش خیره به در تارشد .کوچه خالی از همسایه مرگ پشت در ایستاده ،مترسک !آرام بخواب مبادا تاوان تنهای دخترک را دهی !
از یه دوست
شکوفه
نوشته شده توسط احسان در 1391/02/18 و ساعت 11:24
ویرایش شده در - و ساعت -