تبلیغات
سهراب سپهری
سهراب سپهری




گــــــــــران باش []



خودتان را سفت بچسبید
قدر خودتان را بدانید .....
ارزان نفروشید خودتان را
به لبخندی ، به حرفی ، به نقلی ، به هدیه ای ، به اندک توجهی

بگذارید تلاش کند ،
بگذارید برای بدست آوردنتان هزار راه را امتحان کند
بگذارید قدرتان را بداند
بگذارید بهایتان را بپردازد
آدمها چیز های مفت به دست آمده را مفت هم از دست میدهند !

گــــــــــــــــــــــــــــران بــــــــــــــــــــــــــاش



از نیلوفــــــــــــــر


نوشته شده توسط احسان در  1393/02/11 و ساعت 00:22
ویرایش شده در 1393/02/11 و ساعت 00:37

() نظر
       




یکــــــــــی []



یکی باید باشه !!
یکی که آدمو صدا کنه ،
به اسم کوچیکش صدا کنه . . .
یه جوری که حال آدم رو خوب کنه
یه جوری که هیچکس بلد نباشه . . .

یکی بایـــــــــد آدم رو بلد باشه !




از نیلوفـــــــر


نوشته شده توسط احسان در  1393/02/11 و ساعت 00:20
ویرایش شده در 1393/02/11 و ساعت 00:36

() نظر
       




دل گرفته... []



دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم
اما معنیشو نمیدونن
از آدمایی که میخوان مال اونا باشی
اما خودشون مال تو نیستن
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن
اما وقتی آفتاب میشه همه چیز از یادشون میره
بد جور دلم گرفته ، ولی بازم بیخیال میشم

مثل همـیـــــــــــــــــــــــشه



از niloofar


نوشته شده توسط احسان در  1393/02/11 و ساعت 00:06
ویرایش شده در 1393/02/11 و ساعت 00:08

() نظر
       




کد خدا []





شگفتا...!!!
ردپای دزد دهکده ما بر روی برف،
 چقدر شبیه چکمه های کدخداست!!!!!!!!




نوشته شده توسط احسان در  1392/10/24 و ساعت 23:28
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




سکوت []



سکوت..
رساترین فریاد یک"زن"است..
وقتی سکوت می کند..
وقتی بحث نمیکند..
وقتی برای به کرسی نشاندن عقایدش تلاش نمیکند...
بفهم...!
که واقعأ آسیب دیده است..


نوشته شده توسط احسان در  1392/10/24 و ساعت 21:23
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




گناه []



به ما می گفتند نباید پپسی بخورید ,گناه دارد!!!
وقتی به تهران آمدم , اولین کاری که کردم , از یک دستفروشی یک پپسی گرفتم.
درش تالاپ صدا کرد و باز شد.
بعد که خوردم دیدم خیلی شیرین است .
آن روز نتیجه گرفتم که گنــــــــــــــــــــــــاه شیرین است...
 ...


نوشته شده توسط احسان در  1392/10/24 و ساعت 17:16
ویرایش شده در 1392/10/24 و ساعت 10:08

() نظر
       




یاد []



تو مرا یاد کنی یا نکنی
 باورت گر بشود، گر نشود
 حرفی نیست ؛
 اما ...
نفسم می‌گیرد در هوایی که نفس‌های تو نیست 


نوشته شده توسط احسان در  1392/10/24 و ساعت 10:07
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




مگس []





مگسی را کشتم
 نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
 و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
 طفل معصوم به دور سر من میچرخید
 به خیالش قندم
 یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
 ای دو صد نور به قبرش بارد
 مگس خوبی بود
 من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
 مگسی را کشتم


نوشته شده توسط احسان در  1392/10/24 و ساعت 10:06
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




یه روز یه ترکه []




 یه روز یه ترکـــه میره جبهه ، بعد از یه مدت فرمانده میشه
 یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش
 جواب میده کدوم داداشم؟! اینجا همه داداش من هستن
 اون ترکـــه تا زنده بود جنگید و به داداش های شهیدش ملحق شد
 اون ترکـــه کسی نبود جز مهدی باکری

- - - - - - - - - - - - - - -

یه روز یه ترکـــه اولین عمل جراحی قلب و کلیه رو تو ایران می کنه
 بعد مجله وارلیق رو منتشر می کنه, جایزه بهترین پزشکم دریافت می کنه
 اون شخص کسی نیست جز پروفسور جواد هییت

- - - - - - - - - - - - - - -

یه روز یه ترکه که لهجه خیلی غلیط ترکی هم داشته سپر حرارتی ماه نشین آپولو ۱۱ رو طراحی میکنه تا نخستین انسانهایی که پا بر ماه گذاشتند در بازگشت به جو زمین خاکستر نشن . البته ماه نشینهای بعدی هم از این سپر استفاده کردند
 اون ترکه همون دکتراعتمادی دانشمند برجسته ایرانی در ناسا بوده



نوشته شده توسط احسان در  1392/10/24 و ساعت 10:05
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




باشد . . . []





با فنجانی چای هم میتوان مست شد
اگر اویی که باید باشد
باشد . . . !



نوشته شده توسط احسان در  1392/10/23 و ساعت 12:15
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وصیت نامه []




بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید
 نه به من برسر گور و کفن آزار دهید

 نه پی گورکن و قاری و غسال روید
 نه پی سنگ لحد پول به حجار دهید

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی
 که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید

 این دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
 که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید

 وین زبان را که خداوند زبان بازی بود
 به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

 کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
 راست تحویل علی اصغر گچکار دهید

 وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه
 به فلان سنگتراش ته بازار دهید

 کلیه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
 ازعرق کلیه او پاک لت و پار دهید

 ریه ام را به جوانی که ز دود و دم بنز
 درجوانی ریه او شده بیمار دهید

 جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
 کمرم را به فلان مردک زن باز دهید

 چانه ام را به فلان زن که پی وراجی است
 معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهید




 وصیت نامه 'ابوالقاسم حالت' طنز نویس معروف مجله های توفیق و گل آقا با تخلص 'خروس لاری'



نوشته شده توسط احسان در  1392/10/23 و ساعت 12:02
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




تا گل هیچ []




ما خاموش،
 و بیابان نگران،
 و افق یک رشته نگاه

 بنشستیم،
 تو چشمت پُرِ دور،
 من دستم پُرِ تنهایی،
 و زمین ها پر خواب

خوابیدیم
 می گویند: دستی در خوابی گُل می چید...



نوشته شده توسط احسان در  1392/10/19 و ساعت 19:33
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




مسافر []



هوای حرف تو آدم را
 عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
 و در عروق چنین لحن
 چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود
 و باد می آمد
 و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

 "اتاق خلوت پاکی است برای فکر،
 چه ابعاد ساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است
 خیال خواب ندارم."

کنار پنجره رفت
 و روی صندلی نرم پارچه ای نشست:

 "هنوز در سفرم
 خیال می کنم
 در آب های جهان قایقی است
 و من - مسافر قایق - هزار ها سال است
 سرود زنده دریانوردهای کهن را
 به گوش روزنه های فصول می خوانم
 و پیش می رانم

 مرا سفر به کجا می برد؟
 کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
 و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟

 کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
 و بی خیال نشستن
 و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

 و در کدام بهار
 درنگ خواهد کرد
 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

 شراب باید خورد
 و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
 همین....



نوشته شده توسط احسان در  1392/10/19 و ساعت 19:32
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




او []




می دانی … !؟ به رویت نیاوردم …! از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما ”

فهمیدم پای ” او ” در میان است …



نوشته شده توسط احسان در  1392/10/19 و ساعت 19:31
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




چیزی شبیه زندگی []




عشق را به مدرسه بردند تا کتک بزنند.
تنها دوست عشق در مدرسه ، درس هندسه بود.
از شیمیی فقط زاج سبز به یادش ماند و از فیزیک هرگز هیچ نفهمید.
عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود.
وقتی دکتر شد مادرش مرده بود....
به جای گریه کردن منطق خواند ... نتیجه از صغری ها و کبری ها
 درد بی دلیلی شد در دل عشق.
میل به برگشتن داشت.
از هر کوچه ای که می رفت به خانه ی مادریش نرسید.
وقتی فیلسوف شد به سوی هر گلی که رفت آن گل پژمرد.
عشق خدا را می خواست.
واز هر طرف که می رفت به صورت خود بر می خورد.
عشق را در برابر آیینه بردند تا خود را به یاد آورد.
در آیینه ،
 کودک پیری می گریست


نوشته شده توسط احسان در  1392/10/19 و ساعت 19:30
ویرایش شده در 1392/10/19 و ساعت 19:31

() نظر
       




زندگی []




پس این ها همه اسمش زندگی است....
دلتنگی ها ،
 دلخوشی ها ،
ثانیه ها ،
 دقیقه ها....
حتی اگر تعدادشان ،

 به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد !



نوشته شده توسط احسان در  1392/10/19 و ساعت 19:29
ویرایش شده در 1392/10/19 و ساعت 19:29

() نظر
       




باز نیستیم []



به دنیا می آییم
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم،
عکس ِ یک نفره می گیریم …
و بعد
دوباره باز
نیستیم


نوشته شده توسط احسان در  1392/09/24 و ساعت 01:30
ویرایش شده در 1392/09/24 و ساعت 01:30

() نظر
       




بی تو []



بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند،
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو !


نوشته شده توسط احسان در  1392/09/24 و ساعت 01:29
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




پرستش []



انسانم !
ساکت، چون درخت سیب !
گسترده، چون مزرعه ی یونجه !
و بارور، چون خوشه ی بلوط !
به جز خداوند،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟!


نوشته شده توسط احسان در  1392/09/24 و ساعت 01:29
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




رسالت من []




و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم


نوشته شده توسط احسان در  1392/09/24 و ساعت 01:28
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




خدا رو دیدم []



نیم ساعت پیش،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد،
آواز که خواند تازه فهمیدم،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !



نوشته شده توسط احسان در  1392/09/24 و ساعت 01:26
ویرایش شده در 1392/09/24 و ساعت 01:27

() نظر
       




بیکران []



در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام تا کجا
ندیده ای مرا ؟


نوشته شده توسط احسان در  1392/09/24 و ساعت 01:26
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




حسین پناهی []



درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند "خوشبختی"
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک.
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم …...


نوشته شده توسط احسان در  1392/09/24 و ساعت 01:25
ویرایش شده در 1392/09/24 و ساعت 01:26

() نظر
       




به چشم دیدم []






و مرگ مردن نیست:
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست!
من مرده گان بیشماری را دیده ام
که راه می رفتند،
حرف می زدند،
و خیس از باران،
انتظار و تنهایی را درک می کردند،
شعر می خواندند،
می گریستند،
قرض می دادند،
می خندیدند
و گریه می کردند....



نوشته شده توسط احسان در  1392/08/28 و ساعت 00:54
ویرایش شده در 1392/08/28 و ساعت 00:55

() نظر
       




سردمه []





سردمه!
مثل موری که زیر بارون تند ,
رد بوی خط راه لونه شو می جوره!
عین هستی و زوال
این قدر پا پیچم نشو!



نوشته شده توسط احسان در  1392/08/28 و ساعت 00:52
ویرایش شده در 1392/08/28 و ساعت 00:52

() نظر
       




رویاهام []





من که تنها نیستم
هر شب را با دوستانم صبح میکنم
چه شبهایی رقم می زنیم
چه داستانهایی برای هم میگوییم
ما دوستان جدا نشدنی
پنجره و فندک و بهمن و دلتنگی تو ..



نوشته شده توسط احسان در  1392/08/28 و ساعت 00:50
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




خود لعنتی []





همیشه می گویی ترک کن این سیگارهای لعنتی را،
به تو قول می دهم که به زودی ترک کنم...
این خودِ لعنتی را



نوشته شده توسط احسان در  1392/08/28 و ساعت 00:49
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




کجاست ؟ []



مرﺩﺍﻧﮕﯽ ﺁﻧﺠﺎﺳﺖ …
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻓﻘﯿﺮﺵ
ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﺩ ، ﻧﻘﺶ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ !


نوشته شده توسط احسان در  1392/08/28 و ساعت 00:48
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




همیشگی []





امان از خنده ای كه وسطش بغض كنی 


نوشته شده توسط احسان در  1392/06/5 و ساعت 23:36
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




آدامس خرسی []




با کلاس شدی

 لب هایت بوی سیگار میدهد ...

ولی من

 آن لب هایی رو دوست داشتم که طعم آدامس خرسی میداد ...



نوشته شده توسط احسان در  1392/06/5 و ساعت 23:35
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

احسان (713)


موضوعات


 آرشیو

اردیبهشت 1393 (3)
دی 1392 (13)
آذر 1392 (7)
آبان 1392 (5)
شهریور 1392 (6)
مرداد 1392 (4)
تیر 1392 (26)
بهمن 1391 (1)
دی 1391 (10)
آذر 1391 (5)
آبان 1391 (3)
مهر 1391 (15)
شهریور 1391 (1)
مرداد 1391 (64)
تیر 1391 (62)
خرداد 1391 (35)
اردیبهشت 1391 (26)
فروردین 1391 (15)
اسفند 1390 (14)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...





لینكستان

  باغ آرزو

  نیكا

  خســــــــــرو

  ماه تابان (مهشید رفیعیان )

  نیــــــــلیا

  یه دختـــــر تنها

  بـــاران

  سپهری

  فرناز

  suzan

  دختر شیطون

  بچه ها ابدی

  ساغـــر

  امیـــــن

  پرویز صادقی

  چوپان دروغگو

  الســـــــــــا

  پرستو

  نادیا

  غریبه

  نگین

  هدیه

  هیوا

  آوا

  باران

  عسل بانو

  مائده

  شکوفه

  دور و نزدیک

  رژانو





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :